عاشقانه های من

دل به او دادم بگفتا دست و دلبازی مکن

گفتم ای جانا قبولش کرده طنازی مکن

 

گفت این قلب ترک خورده نمی آید به کار

مال خود ، بردار و پیشم قصه پردازی مکن

 

گفتمش تو اولین و آخرین دلدارمی

خواهشا در راه عشقم سنگ اندازی مکن

 

گفت این دل پیش از این صد دست را چرخیده است

درس " مَلَّق بازیت " را پیش هر قاضی مکن........

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر ۱۳۹۴ساعت 17:3 توسط یلدا|

دل به او دادم بگفتا دست و دلبازی مکن

گفتم ای جانا قبولش کرده طنازی مکن

 

گفت این قلب ترک خورده نمی آید به کار

مال خود ، بردار و پیشم قصه پردازی مکن

 

گفتمش تو اولین و آخرین دلدارمی

خواهشا در راه عشقم سنگ اندازی مکن

 

گفت این دل پیش از این صد دست را چرخیده است

درس " مَلَّق بازیت " را پیش هر قاضی مکن........

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر ۱۳۹۴ساعت 17:3 توسط یلدا|

دل به او دادم بگفتا دست و دلبازی مکن

گفتم ای جانا قبولش کرده طنازی مکن

 

گفت این قلب ترک خورده نمی آید به کار

مال خود ، بردار و پیشم قصه پردازی مکن

 

گفتمش تو اولین و آخرین دلدارمی

خواهشا در راه عشقم سنگ اندازی مکن

 

گفت این دل پیش از این صد دست را چرخیده است

درس " مَلَّق بازیت " را پیش هر قاضی مکن........

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر ۱۳۹۴ساعت 17:1 توسط یلدا|

شاخه را محکم گرفتن این زمان بی‌فایده است

برگ می‌ریزد، ستیزش با خزان بی‌فایده است

 

باز می‌پرسی چه شد که عاشق جبرت شدم

در دل طوفان که باشی بادبان بی‌فایده است

 

بال وقتی بشکند از کوچ هم باید گذشت

دست و پا وقتی نباشد نردبان بی‌فایده است

 

تا تو بوی زلف‌ها را می‌فرستی با نسیم ...

سعی من در سربه‌زیری بی‌گمان بی‌فایده است

 

تیر از جایی که فکرش را نمی‌کردم رسید

دوری از آن دل‌بر ابرو کمان بی‌فایده است

 

در من عاشق توان ذره‌ای پرهیز نیست

پرت کن ما را به دوزخ ، امتحان بی‌فایده است

 

از نصیحت کردنم پیغمبرانت خسته‌اند

حرف موسی را نمی‌فهمد شبان، بی‌فایده است

 

من به دنبال خدایی که بسوزاند مرا

هم‌چنان می‌گردم اما هم‌چنان بی‌فایده است ...

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 18:29 توسط یلدا|

شاخه را محکم گرفتن این زمان بی‌فایده است

برگ می‌ریزد، ستیزش با خزان بی‌فایده است

 

باز می‌پرسی چه شد که عاشق جبرت شدم

در دل طوفان که باشی بادبان بی‌فایده است

 

بال وقتی بشکند از کوچ هم باید گذشت

دست و پا وقتی نباشد نردبان بی‌فایده است

 

تا تو بوی زلف‌ها را می‌فرستی با نسیم ...

سعی من در سربه‌زیری بی‌گمان بی‌فایده است

 

تیر از جایی که فکرش را نمی‌کردم رسید

دوری از آن دل‌بر ابرو کمان بی‌فایده است

 

در من عاشق توان ذره‌ای پرهیز نیست

پرت کن ما را به دوزخ ، امتحان بی‌فایده است

 

از نصیحت کردنم پیغمبرانت خسته‌اند

حرف موسی را نمی‌فهمد شبان، بی‌فایده است

 

من به دنبال خدایی که بسوزاند مرا

هم‌چنان می‌گردم اما هم‌چنان بی‌فایده است ...

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 18:27 توسط یلدا|

 

 

هر چه با تنهایی من آشنا تر می شوی

دیر تر سر می زنی و بی وفا تر می شوی

 

هر چه از این روزهای آشنایی بگذرد

من پریشان تر، تو هم بی اعتنا تر می شوی …

 

من که خرد و خاکشیرم، این تویی که هر بهار

سبزتر می بالی و بالا بلا تر می شوی

 

مثل بیدی زلف ها را ریختی بر شانه ها

گاه وقتی در قفس باشی رها تر می شوی

 

عشق قلیانی ست با طعم خوش نعنا دو سیب

می کشی آزاد باشی، مبتلا تر می شوی !

 

یا سراغ من می آیی چتر و بارانی بیار

یا به دیدار من ابری نیا، تر می شوی

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 20:22 توسط یلدا|

باید امشب لبِ من با لبِ تو جور شود

تا خدا نیز به فکر افتد و مجبور شود

 

آیه ای تازه بیارد که مجوّز بدهد

آخرین سوره یِ او ، سوره یِ انگور شود !

 

نامِ من را بگذارند پیام آورِ مست

جبرئیلِ تو کجا هست که مامور شود

 

هر که شیطان شود و دینِ مرا انگ زند

یا رب از ساحتِ درگاهِ تو ، او دور شود !

 

من پیمبر شده ام ، دینِ جدیدی دارم

کاش این دینِ ز گهواره یِ تا گور شود !

 

اُطلِبُ العشق مِنَ المهدِ الی تا به ابد !

باید این جمله برایِ همه دستور شود...

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 15:42 توسط یلدا|

اے غزلهاے نگاهت همه قربانے عشق

دعوتم کن تو شبے باز به مهمانے عشق

 

با من از سبزے احساس خودت حرف بزن

در قدمهاے بلند شب یلدائے عشق

 

من که از خاصیت درد خبردار شدم

مے نشینم همه شبها به غزلخوانے عشق

 

باید از حادثه تا عشق قدم بگذاریم

تا بدانیم دلیل غم پنهانے عشق

 

تا میان من و تو فاصله ها حیرانند

مختصر مےکنم این قصه ے حیرانے عشق

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 6:41 توسط یلدا|

حیفا که لبت را به سخن  باز  نکردم

پشت سر هم بوسه پس انداز نکردم

 

 

مثل  پر  پروانهٔ  چسبیده  به  پیله

در حسرت تو پوسیدم و پرواز نکردم

 

 

در حسرت آغوش تو میسوزم و حق است

این  آخر  راهی  است  که  آغاز  نکردم

 

 

بوسیدن روی تو، چه با فال و چه بی فال

کاری  است  که  با  حافظ  شیراز  نکردم

 

 

آنقدر عزیزی که به غیر از تو کسی را 

با  یک  غزل  ساده  سرافراز  نکردم

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 6:33 توسط یلدا|

.

.

"بعد از ظهر های جمعه"

 

انبوهی از اين بعد از ظهر های جمعه را

به ياد دارم كه در غروب آنها

در خيابان

از تنهايی گريستيم

 

ما نه آواره بوديم، نه غريب

اما

اين بعد از ظهر های جمعه

پايان و تمامی نداشت

 

می گفتند از كودكی به ما

كه زمان باز نمی گردد

اما نمی دانم چرا

اين بعد از ظهر های جمعه باز می گشتند

 

.

 

نوشته شده در جمعه دهم مهر ۱۳۹۴ساعت 17:7 توسط یلدا|


آخرين مطالب
»
»
»
» به دنبال خدا
» به دنبال خدا
» تنهایی
» پیام آور مست
» حیرانی عشق
» عزل ساده
» ظهرجمعه


Design By : Pichak